کلف زدن میوهی ممنوعهی کتاب
اینجا چراغی روشن است
سلســــــله جلســــــــــــــات ارائه کــــــتاب
****************************************************
هفته نخست : اندیشــــــــــــه
**********************************
تا 28 فروردین 87/ هر روز ساعت 12 تا 2
مشهد/ بلوار شهید باهنر/ دانشگاه فردوسی/ دانشکده ریاضی / سالن دکتر بزرگ نیا
************************************************************************
شنبه 24 فروردین 87
دین در ترازوی اخلاق (در باب اخلاق سکولار و اخلاق دینی)/ ابوالقاسم فنایی/ نشر صراط/ 1385
ارائه دهنده : یاسر میردامادی
************************************************************************************
یکشنبه 25 فروردین 87
لوح محفوظ/ استيون پينكر/ انتشارات پنگوئن/ سال 2003
ارائه دهنده : بهزاد سروري
*************************************************
دوشنبه 26 فروردین 87
مارکس و سایه هایش/ مصطفی رحیمی / با مقدمه ی احسان نراقی / نشر هرمس/ 1383
ارائه دهنده : لادن احمدیان
****************************************************************************
سه شنبه 27 فروردین 87
شجاعت ِ بودن/ پل تيليش/ ترجمه ی مراد فرهادپور/ شركت انتشارات علمي فرهنگي/ چاپ سوم : 1384
ارائه دهنده : محمود مقدسي
****************************************************************************************
چهارشنبه 28 فروردین 87
نظريه انتقادي مكتب فرانكفورت در علوم اجتماعي و انساني/ حسينعلي نوذري/ انتشارات آگاه / 1384
ارائه دهنده : رضا محمدی
**************************************************************************************
برگزارکننده : سازمان دانشجویان جهاد دانشگاهی دانشکده ریاضی دانشگاه فردوسی مشهد

نظرها
. . . و هیچ وقت نفهمیدم فایده ی اینگونه جلسات برای همنوعان ما . . .کسانی که از تامین نان شبشان مانده اند . . .برای انسانهایی که از اندیشه سر در نمی آورند . . . برای کسانی که دنبال به قول تو کلف زدن یک لقمه نان اند چیست . . . حلقه ی مفقوده ی اینگونه مجامع شما و امثال شما چیزی است که بعید است در قله ی معرفت و دانش هم بدان برسید . . . گاهی همسایه ی کناری از شدت فقر تا صبح برای کودک گرسنه اش لالایی میخوند تا یادش نماند که گرسنه است . . . گاهی تلاشهای بیهوده ی یک پدر از صبح تا شب به دو نان ختم می شود . . .گاهی . . .
. . . از برخی دغدغه هاتان خنده ام می گیرد . . . کجاست درد انسانی ای که لابلای کتابهای روشنفکری دنبالش می گردید ؟ کجا تجلی دادید آنچه سالها خواندید ؟ کجا دست افتاده ای را گرفتید قبل از آنکه فرنگ را در خوابهای شبانه ببینید؟ کجا این همه درس اخلاق آکادمیک و حوزوی ظهور کرد ؟ به گونه ای حریص علم و کتابید گاهی که گویی عمل را با علم فرسنگها فاصله است ! . . . البته شاید مثل همیشه کامنتم به مذاقتان خوش نیاید امابرای من جالب است که چه قدر آدمهای فرهیخته ای مثل شماها می توانند بی دردر زندگی کنند یا نهایت دردشان این باشد که نوچ نوچ کنند و بگویند احمدی نژاد اقتصاد را ویران کرد در حالی که خیلی نزدیک تر . . . همین نزدیکیها دست افتاده ای مانده تا بگیردش کسی . . . و خانه ی اکنون تو از آنها خیلی دور نیست و هر روز می بینی شان . . . وکاش فرنگ که رفتی همین ته مانده ی درد فرمایشی ات هم رسوب نکند . . .
. . . ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی
Posted by: محمد طاهری | April 9, 2008 1:48 PM
جناب طاهری درد مندیتان قابل ستایش است اما توصیه میکنم اینقدر راحت در مورد بی دردی دیگران قضاوت نفرمایید...اینکه کسی از دغدغه هایش در حوزه کتاب و اندیشه میگوید به این معنی نیست که از درد دیگران بیخبر است... بسیاری را دیده ام که بی ادعا بخش زیادی از وقت و انرژی و مالشان را صرف محرومین میکنند اما هرگز این کارها را جار نمیزنند...و عکس آن هم بسیار صادق است...مدعیان بی عمل و پر جار و جنجال !!
Posted by: عبدالله ساجدی | April 10, 2008 2:27 AM
جناب میر حباب
سلامُ علیکم اخوی
اسعد الله ایامکم انشاء الله
فی نوروز و عام ٍ جدید
واما بعد:
ما معنی هذه الکلمه:
«کلف زدن»
اتفضل؛ اکتب المنبع و الماءخذ هذه الکلمه جدیده!
فی امان الله
راستی!
are you فی فرنگستون فی عام جدید؟
Posted by: سید مهدی طاهری | April 11, 2008 7:47 AM
کلام جناب آقای طاهری متین و به جا است اما درماندگی در نان شب و درماندگی در وجودی که طرف معنایی در آن نمی یابد هر دو درماندگی است. اگر کسی توانش رسید هر دو را انجام دهد که چه بهتر ولی اگر کسی هم از بهترین موقعیت های زندگی اش گذشت تا برای این دردمندی دوم هم سخنی به میان آورد، شاید که آن هم لالایی باشد برای این دسته تاآرامشان کند و مفهومی بیابند، جای گلایه مندی نیست.
Posted by: هاشم امامدادی | April 11, 2008 2:03 PM
پاسخی را که در نظرم بود به یار غارم جناب محمد طاهری صدق بدهم دو ناصر و یاور محترم دادند (مرحبا بناصرینا)
اما جناب سید مهدی طاهری:
کلف زدن یک اصطلاح مشهری به معنی گاز زدن است: سیب را کلف زاد یعنی گاز زد.
در مورد فرنگ هم جناب محمد طاهری در اعلام عجله فرمودند هنوز خبر قطعیای نیست.
Posted by: یاسر میردامادی | April 11, 2008 3:17 PM
سلام اخوی،
من رفتم وبلاگ جناب طاهری را بخوانم. به اين يادداشت رسيدم:
http://fardayeno.blogfa.com/post-108.aspx
و متوجه نشدم که ايشان که خودش چنین يادداشتی مینويسد، خردهای که بر شما میگيرد از چه جهتی است؟ فرنگ رفتن يا نرفتن چه ربطی دارد به شخصيت آدمی و سلامت و انسجام فکری، روحی، معنوی و عقلی او؟ گاهی اوقات حس میکنم بعضی از دوستان حتی وقتی میبينند کسی خيال دارد همرهی بيابد و خيمه از اين خاک برکند و میگويد که: «ما آزمودهايم در اين شهر بختِ خويش»، عنان اختيار از کف میدهند و او را با انواع نسبتها و تهمتها مینوازند. انصاف چيز خوبی است. فرافکنی نکردن بهتر است. داوری نکردن دربارهی باطن مردمان بسيار بهتر از آن. خدا عاقبت همگی ما را ختم به خیر بفرمايد.
Posted by: داريوش | April 11, 2008 5:15 PM
بسم الله
بعد از درود
میهمان باشیم...
بر «محبت گویه هایی این چنین».
یاعلی
Posted by: سید کمال الدین دعائی | April 11, 2008 9:52 PM
سلام
. . . از جناب آقای امامدادی ، جناب آقای ساجدی وجناب آقای داریوش ممنونم . . . و از راهنمائی هاشان استفاده کردم اما :
1- جناب آقای ساجدی : اولا من اصلا چنین گزینه ای را ننوشتم که جناب میردامادی از درد دیگران بی خبر است . . .ثانیا اینکه شما افراد زیادی را دیده اید ربطی به شخصیت جناب آقای میردامادی و نفوذ کلام ایشان و اقداماتی که ایشان میتوانسته یا می توانند انجام دهند ندارد نقد من به ایشان بود نه انهایی که شما دیده اید . . . به هر حال از چنین پتانسیلی میتوان انتظاراتی عملی تر و بسیار جزئی تر از این همه کلی گویی های فلسفی داشت یا نه ؟ حالا اگر بفرمائید هر کسی را بهر کاری ساختند عرض میکنم آری قبول دارم اما کاش قدری از این سخن ها قدری از این همه جلسات قدری از این منطق و فلسفه ها در خدمت همین همسایه ی کناری در آید . . . خدمت به علم البته واجب تر از خدمت به کسانی نیست که آقای میرداماد ی با استفاده از قدری از نفوذ کلامش میتوانست کمکهای فراوانی حتی در حوزه ی اندیشه و علم برایشان جلب کند
جناب آقای امامدادی : من فقط از شما یک سوال میکنم : در تمام این سالها که من و شما و خیلی دوستان دیگر گرفتار مشکلات وجودی بودیم و برخی شبها تا صبح خواب نداشتیم از فرط درد وجودی،مگر نه اینکه یک سری نیازهای ثابت داشتیم ؟ نان . . .آب .. . شهوت . . . و تقریبا تمام آنها را بر طرف می کردیم ؟ مگر دغدغه های وجودی من و تو و میردامادی را از ازدواج باز داشت ؟ که حتی بیشتر ترغیب شدیم . . . ببین عزیزم همه ی این دغدغه های وجودی ضمن اینکه گاهی به راحتی میتواند ریشه های مادی داشته باشدضمنا اگر در کنار تامین وضعیت مادی افراد به هر میزان که باشد ، نیاید شما عملا یک قوم گرسنه ی مردنی فیلسوف خواهید داشت پس بر طرف شدن یا کمک (کمک عملی یا سخن گفتن با اطرافیان و ترغیب آنها )به برطرف کردن مشکلات مادی آدمها قطعا تا حدی یا کاملا به برطرف شدن مشکلات درونی آنها کمک خواهد کرد
جناب آقای داریوش :اولا اصلا نفهمیدم نوشته من چه ربطی به این بحث داشته و دارد از قضا آن نوشته که سرتاسر نقد وضعیت فعلی و کمک برای استقرار وضع ثابتی برای ثبات و تامین همنوعانی است که دردشان لحظه ای رهایم نمیکند . . . در آن نوشته نه از اپیستومولوژی چیزی نوشته ام که نقد بر خودم وارد باشد نه از هگل و کانت و هیدگر !!!
ضمن اینکه ارتباط بنده ی حقیر سراپا تقصیر در تمام 14 سال گذشته و در تمام شئون زندگی آن قدر با جناب میردامادی زیاد بود و هست و خواهد بود که لازمک نباشد کسی شخصیت ایشان را برای من توضیح دهد . . . به نوعی که گاهی می توانم به خوبی حدس بزنم حتی چه دغدغه های آزارش می دهد . . . لذا از توضیح شما ممنونم اما قطعا( و بدون ذره ای تردید ) شناخت من از کسی که نقدش کرده ام بیشتر ازشماست . . . ثانیا بنده اصلا در مورد اینکه فرنگ رفتن يا نرفتن ربطی دارد یا ندارد به شخصيت آدمی و سلامت و انسجام فکری، روحی، معنوی و عقلی او سخن نگفتم . . . بنده از نوع ارتباط اینگونه جلسات با دغدغه ی انسان این روزهای ایران سخن گفتم و فقط آرزو کردم ته مانده ی دغدغه ایشان با رفتن به فرنگ رسوب نکند . . .ثالثا عطف به شناخت 14 ساله ی مذکور نسبت نا روایی ندادم چه رسد به تهمت !!!البته معلوم است که کسی نه حق دارد و نه می تواند در باره ی باطن آدمیان سخن بگوید اما حتما تائید می کنید که شایسته است در باره ی اینکه در باطن ما و کسانی که دوستشان داریم میزیبد چه ها بگذرد سخن گفتن ممکن است . . . گاهی این قدر دغدغه های دوستان بنده از جنس سید یاسر عزیز صرفا فلسفی و انتزاعی می شود که یادشان می رود که دغدغه ی انسان معاصر ماغیر از نسبت عقل و دین . . . نسبت عقل و اخلاق . . . نسبت نسبت اخلاق و دین و از این دست امور قطعا بالاتر از دغدغه ی نان شبش نیست وکیست که بگوید آن دغدغه ی اول واجب تر از دومی است ؟ ؟! و جائی که اولویت بالاتری وجود دارد عقلا پرداختن به اولویت دوم یا کم اهمیت تر است و یااساسا غیر ضروری تر . . . و اگر کسی در تمام 15 سال قبلش تمام انرژی اش را گذاشته باشد که نه برای آرام کردن بقیه ( به قول آقای امامدادی ) که برای پر کردن مغزش از فلسفه کلف زنی کند می توان به او چنین نقد کرد یا لااقل به او گفت چرا قدری از این نیرو را در اختیار اولویت دوم قرار ندادی با آن همه نفوذ کلام و اندیشه ی مواج ؟ اما در باره ی این دعای اخری که : خدا عاقبت همگی ما را ختم به خیر بفرمايد موافقم و آمین می گویم . . .
جناب داریوش به خیال من هدف گذاری زندگی ( چه هدف های کوتاه مدت و چه بلند مدت )اگر تماما بوی خود محوری بدهد خیلی نمی تواند نشان دهنده ی فرهیختگی ما و زندگیمان باشد . . . شاد باشد
Posted by: محمد طاهری | April 12, 2008 12:40 PM
سلام.جلسه ی نقد کتابتون برام خیلی مفید بود.ممنون.اما یک سئوال:نمیشه گفت که کاربرد اخلاق بشری برای یک جامعه ی انسانی است تا مسالمت امیز تر وبا ترحم بیشتری نسبت به یکدیگر در کنار هم زندگی کنند؟و از اونجا که خداوند انسان نیست الزامی هم برای پایبندیش به اخلاق انسانی وجود نداره؟و اگر در خیلی از موارد عملا درچارچوب اخلاقهای انسانیه برای به هم نزدنه اون چیزیست که ما بهش اخلاق میگیم.اماوقتی که موردی مثل امتحان (مثل موسی(ع)یا ابراهیم(ع))پیش میاد.اخلاق بشری که یک اصل انسانیست برای خدا فرع میشه وخداندجانب امتحان رو میگیره(اخلاق انسانی وخدائی به دو راهی میرسند)؟ به نوعی میخوام بگم چرا باید ملزم باشیم که قوانین اخلاقی خداوند رو بر قوانین اخلاقی انسانی منطبق بدونیم؟
Posted by: سارا | April 14, 2008 7:03 PM
خانم سارا مشکل اینجاست که اگر خداوند از شهودهای اخلاقی ما کاملا به دور باشد، آن گاه ما چگونه او را خیر خواه محض میخوانیم؟ و چگونه او را شایستهی پرستش میدانیم؟ اگر خداوند مطلقا دیگر است، نه شناختنی خواهد بود و نه شایستهی پرستش.
Posted by: یاسر میردامادی | April 15, 2008 2:12 PM
مشکل اینجاست که اگر خداوند از شهودهای اخلاقی ما کاملا به دور باشد، آن گاه ما چگونه او را خیر خواه محض میخوانیم؟ و چگونه او را شایستهی پرستش میدانیم؟ اگر خداوند مطلقا دیگر است، نه شناختنی خواهد بود و نه شایستهی پرستش . . . .بنا براین مشکل همسایه ی کناری و تمام همسایه های کناری آنها حل شد . . . خب الحمدلله !!
پس یک ثمری داشت این نچ نچ اقتصاد !!!
Posted by: TAHERI | April 16, 2008 1:37 PM
جناب آقای طاهری. اگر یکی تا دیروز با همین مفاهیم از قبیل خدا و ... شبانه به مردم کمک می کرده تا شناخته هم نشود. چون مفهوم خدا رو ناظر بر اعمالش می دونسته و هر کاری هم می کرده سعی می کرده برای اون انجام بده. ( به درست و غلط ش کاری ندارم) حالا اون مفهوم براش فرو ریخته یا سوال برانگیز شده و این موجب از دست دادن پشتوانه ی وجودی زندگی اش شده است.و دیگر انجام هر کار مفهومی برای او ندارد. حال سوال این است که اولویت با کدام دیدگاه است. حل مشکلش و یا بی مفهوم کردن عملش بر همین سیاق و نقد کردن فعالیت ش ؟
اگه می خواهید دیگران را، از این قبیل انسان ها که برایشان شک بوجود آمده کمک کنید نگاه های انسانی و این جهانی با مفاهیم امروزی از کمک به دیگران به او بدهید که در این صورت موفق تر به هدف خواهید بود نه این که عملکردشان را به طور کلی زیر سوال ببرید.(البته هنر ادبیات داستانی که شما دارید سختی کار را اسان تر هم می کند).
Posted by: هاشم امامدادی | April 16, 2008 7:10 PM